عشق من
عشق من
دوستت دارم
و
خواهم داشت
من در حرارت تو نفس میکشم . در شکنجه های تو جان می یابم
عشق من
دوستت دارم
و
خواهم داشت
نمی دونم از کجا شروع کنم. صحبت درباره ی اون آغاز و پایان نداره. می دونید چون اون خلاصه شدنی نیست. محدودیت در قبال عظمتش حقیر و تعریف نشده اس!
مفهمومش رو انسان نمی تونه درست درک کنه. بعضی لحظات خاص توی زندگی هست که انسان می تونه اون رو با تمام وجود لمس کنه. لحظه هایی که انسان روبه روی خودش چیزی جز دره نمی بینه. چیزی جز تباهی. چیزی جز اتمام. توی همین لحظه هاست که یه ندای درونی صداش میکنه. آدم از عمق دلش حس تنهایی می کنه ولی اون ندا چنان توی خودش محوش می کنه که دیگه تنهایی براش معنا نداره.
یه حس خاصه. وقتی که می دونی هیچ چاره ای نداری. وقتی می دونی هیچ چیز و هیچ کس نمی تونه به دادت برسه. نه پولت. نه شهرتت. نه اصل و نسبت. نه حتی عزیزانت. توی این لحظات تو دلت فریاد می زنی:
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
و این فریاد چقدر سبکت می کنه. مثل یه پر به دست باد میشی. حس آرامش غریبی تک تک سلولاتو تسخیر میکنه و تو حس می کنی که دیگه تنها نیستی.
یه نفر اون بالا هست که همیشه هواتو داره. تو همیشه بیادته ولی تو فقط تو شرایط خاص بیادش میفتی. ولی اون رحیمه! رحمانه! غفوره! اونقدر بخشنده و عظیمه که بی مهریای تو رو میذاره پای اینکه انسانی و جایز الخطا!
با اینکه فقط تو سختیا به یادش میفتی ولی اون دستتو می گیره. یه جوری بالات میکشه که خودتم نمی فهمی که چی شد همه چیز درست شد؟
دلشوره هات، نگرانی هات، همه ی غصه هات، همش پاک می شه.
یه چیزی درگوشی بهتون می گم. اگه بلندتر صداش کنید حتی با دستاش اشکاتونم پاک می کنه!
من لمسش کردم. دستای خدا رو لمس کردم. وقتی اومد طرف چشمام تا اشکامو پاک کنه من دستشو محکم گرفتم. بهش گفتم تا چیزی که ازت میخوامو بهم ندی ولت نمی کنم.
خدا بهم لبخند زد. دستمو محکم تر فشار داد و گفت:
ـ خواسته تو برآورده می کنم ولی قول بده که ولم نکنی. دست منو همیشه محکم توی دستات نگه دار!
خیلی شرمنده شدم. نمی دونم از شرمندگی بود یا گرمای وجود خدا که همه ی وجودم داشت آب میشد. دستام تو دستای خدا بود و روحم توی آسمونا!
حس آرامش وجودمو تسخیر کرد. به خواب عمیقی فرو رفتم. توی خواب خواستمو دیدم که برآورده شده بود. کسی که می خواستم برگرده توی خواب بهم گفت چرا داری گریه می کنی؟ من برگشتم. اشکاتو پاک کن که من طاقت دیدن اشکاتو ندارم. من سالم برگشتم.
از خواب پریدم. نمی دونم لمس خدا رویا بود یا برگشتن کسی که منتظرش بودم.
روبه روی آینه ایستادم.
همون موقع کسی که منتظرش بودم بهم خبر داد که برگشته. شما هیچ کدومتون نمی تونم حال اون لحظه ی منو حس کنید.
همون موقع تو دلم گفتم پس لابد لمس دستای خدا رو توی رویا دیدم.
به خودم اومدم. دستام داغ داغ بود. فهمیدم دست خدا هنوز توی دستامه. ناخودآگاه اشک ریختم و گفتم:
ـ خدا جون هیچ وقت دستتو ول نمی کنم.
رفتم به بلند ترین مکان ممکن و از اون بالا فریاد زدم:
ـ خدا جون خیلی توپی!
دستامو رو به آسمون گرفته بودم تا همه ی مردم شهر دستامو ببین که تو دست خداست!
خدا جون خیلی توپی!
واز همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند
در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات.
روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند.
اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد.
در همین زمان او از ثروت با کشتی با شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست.
“ثروت، مرا هم با خود می بری؟”
ثروت جواب داد:
“نه نمی توانم، مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست، من هیچ جایی برای تو ندارم.”
عشق تصمیم گرفت از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.
“غرور لطفاً به من کمک کن.”
“نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی.”
پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.
“غم لطفاً مرا با خود ببر.”
“آه عشق. آن قدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم.”
شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.
ناگهان صدایی شنید:
“بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم.”
صدای یک بزرگتر بود. عشق آن قدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند، ناجی به راه خود رفت.
عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید:
” چه کسی به من کمک کرد؟”
دانش جواب داد: “او زمان بود.”
“زمان؟! اما چرا به من کمک کرد؟”
دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد:
“چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند.”
نابينا به ماه گفت : دوستت دارم ــ ماه گفت : چه طوری ؟ تو كه نمی بينی ــ نابينا
گفت : چون نمی بينمت دوستت دارم ــ ماه گفت : چرا ؟ ــ نابينا گفت : اگر می
ديدمت عاشق زيباييت می شدم ولی حالا كه نمی بينمت عاشق خودت هستم..
...دوستت دارم ...دوستت دارم...
بتو می اندیشم،
به خاطر آنکه تو را می پرستم.
و بخوبی هایت سر تعظیم فرود می آورم
و تو را می خواهم بخاطر آنکه سالها به دنبال تو و در جست و جوی حقیقت هستم.
چراغها خاموش می شوند
. زمین تکان می خورد
. دنیا زیر و رو می شود
و همه می میرند.
حتی عزیزان من و عزیزان تو و در این میان من هم که مولود عشق توام
و درس عشق از تو آموخته ام می میرم
. اما قلبم، قلبی که می رود تا بمیرد،
تا آخرین رمقی که دارد، ترا می نامد، ترا می خواند و می خواهد که تو با آخرین نگاهت رمق بیشتری به قلب و روح و جسمم دهی...
وقتی تو باشی…
وقتی تو نباشی منم نیستمتو هستی و من در رویاها
از خیالت بت می تراشم
پیکر بلورینت را می پرستم
و تا ابد جاودانه می مانم
***************
تو هستی و من ثانیه ها را
در حسی گرفتار می بینم
که وهم است و بازی
و چه بازی تکراری و زیبایی
***************
تو هستی و من از زمان
امان نامه میگیرم تا نگذرد
می خواهم لحظه هایی که تو هستی
تا ابد امتداد یابد
***************
تو هستی و من درگیر خیسی نابی هستم
خیسی و تلالو اشک بر صورت
و حسی نمناک که زنده می کند
و چه بی رحم اگر بمیرد!
**************
تو هستی و من درگیر قصه عبورم
و ترسی موهومی دارم از گذر
و نگریستن به برفی که می بارد
آتشم می زند و خاموش می شود
**************
تو هستی و من با فکر خوشبختی
شب ها به آسمان می نگرم
تو هستیماه هم هست!
=======================================
تولدت مبارک عزیزترینم
زمین اون گل رو به دست سرنوشت داد و سر نوشت اون گل رو تو قلب من کاشت تا باغچه خالی قلبم جایگاه یک گل باشد گلم تولدت مبارک
از معلم دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت: حرام است
از معلم هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول محور نقطة قلب جوان میگردد
از معلم تاریخ پرسیدند عشق چیست؟گفت:سقوط سلساه ی قلب جوان
استlove از معلم زبان پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت:همپای
از معلم ادبیات پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت:محبت الهیات است
از معلم علوم پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت:عشق تنها عنصری است که بدون اکسیژن میسوزد
از معلم ریاضی پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت:عشق تنها عددی است که هرگز تنها نیست
از معلم فیزیک پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت:تنها آدم ربایی است که قلب جوان را به سوی خود میکشد
از معلم انشا پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت:تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد
از معلم قرآن پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت:تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد
از معلم ورزش پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت: تنها توپی است که هرگز اوت نمی شود
از معلم زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت:عشق تنها کلمه ای است که ماضی و مضارع ندارد
از معلم زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت:عشق تنها میکروبی است که از راه چشم وارد میشود
ار معلم شیمی پرسیدند عشق چیست؟؟کفت عشق تنها اسیدی است که درون قلب اثر می گذارد
با تو مرگ هم زیباست
رها شدن در اقیانوس تمام بدبختی ها هم زیباست
وقتی می توان با عشق مرد
و با زمزمه زنده شد
پس با تو می توان مرد و زنده شد
خنده هایت زیباست
لذت و شوق زیستن در آن جاریست
و لحظاتی ست اهورایی برای جاودانه شدن
. صدایت اکسیر زندگی ست
که من آنرا جرعه جرعه می نوشم
و روحت را
با تمام وجود دوست دارم
روحی که در آن خدا جاریست
و معصومیتی که آیینه هبوط می کند در آن
و هشقت را تا ابد در دلک کی کارم
ریشه ای می سازم از آن که هیچ تیشه ای سستش نکند
و کتابی می نویسم از تمام ثانیه های تو
تا شعر شود زمان و حفظ خاطره ها
من با تو می مانم
تا ابد
من با تو می میرم
برای همیشه!
دست ناخورده به جا می ماند
khanoomam
قانون صف:
اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد.
قانون تلفن:
اگر شما شماره ای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود.
قانون تعمیر:
بعد از این که دست تان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد.
قانون کارگاه:
اگر چیزی از دست تان افتاد، قطعاً به پرت ترین گوشه ممکن خواهد خزید.
قانون معذوریت:
اگر بهانه تان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن ماشین تان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشین تان، دیرتان خواهد شد.
قانون حمام:
وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد.
قانون روبرو شدن:
احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش می یابد.
قانون نتیجه:
وقتی می خواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمی کند، کار خواهد کرد.
قانون بیومکانیک:
نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد.
قانون تئاتر:
کسانی که صندلی آنها از راه روها دورتر است دیرتر می آیند.
قانون قهوه:
قبل از اولین جرعه از قهوه داغتان، رئیس تان از شما کاری خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشید.
دکتر علی شريعتی انسانها را به چهار دسته تقسيم کرده است:
١ـ آناني که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم نيستند.
عمده آدمها حضورشان مبتنی به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم
ميشوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمی دارند.
٢ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هم نيستند.
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هويتشان را به ازای چيزی فانی واگذاشتهاند.
بیشخصيتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآيند. مرده و زندهشان يکی است.
٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم هستند.
آدمهای معتبر و با شخصيت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم
تاثيرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش
و احترام قائليم.
٤ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هستند.
شگفتانگيزترين آدمها.
در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نميتوانيم حضورشان را دريابيم. اما وقتی که
از پيش ما ميروند نرم نرم آهسته آهسته درک ميکنيم، باز ميشناسيم، می فهميم که آنان چه
بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما هميشه عاشق اين آدمها هستيم. هزار حرف داريم
برايشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگيريم قفل بر زبانمان ميزنند. اختيار از ما سلب
ميشود. سکوت میکنيم و غرقه در حضور آنان مست میشويم و درست در زماني که میروند
يادمان میآيد که چه حرفها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اينها در زندگی هر کدام از ما به تعداد
انگشتان دست هم نرسد
shima
به خدا نمي رسه....
شیما
یه خبر خوب واسه اونایی که عارفو(عقرب)دوستش دارن ویه خبر بهتر واسه اونایی که ازش متنفرن (مثل چند ماه قبل خودم)حالش رو به بهبوده وتا چند ماه دیگه خوبه خوب میشه ...
شیما
شيما

یکی از چیزهایی که شما پسر ها روزانه باهاش سروکار دارید اینه که با ماشین رفتین بیرون دارین خیابون ها رو متر می کنید که ناگهان چشمتون به یکی از همین موجود فضایی ها می خوره (دخترهای امروزی طوری آرایش می کنن که از مریخ آمدن!) طوری هم نگاهتون می کنن که با نگاهشون می گن! آقای محترم میشه من رو سوار کنید - مخم رو هم 4 راه بعدی بزنید - 2 تا کوچه اون ورتر بهم پیش نهاده دوستی بدین! شما پسر ها در این مواقع اگه می خواهید موجود فضایی رو ضایع کنید باید این روش رو پیاده کنید:
شما ماشین رو می زنید بقل که خانوم خانوما رو سوار کنید و اونم خدا خواسته با کله سوار ماشین میشه و شما هم مثل یک پسر جنتل من و با شخصیت به مسیره خودتون ادامه می دید و یک موزیک می گذارید احتمال زیاد به شما می گه چی آهنگ قشنگی! شما هم در جواب می گویید جدی؟ شما هم خوشتون میاد اونم برای اینکه دل شما رو یه نمور به دست باره میگه آره. شما هم در جواب میگین من اصلا خوشم نمی یاد و ضبط رو خاموش می کنید در مرحله اول اینجاست که میگن اونجای طرف داره می سوزه. حالا شما سر صحبت رو باز کنید اسم و شجره نامه طرف رو ازش بپرسید وقتی دیدین صحبت ها گل گرفت 4 راه بعدی دختر رو پیاده کنید کرایه ماشینم ازش بگیرید( طرف با این کار قهوه ای می شود )
این کار یکی از بهترین کارها برای ضایع کردن هستش. ولی اگه می خواهید همیشه دخترهارو ضایع کنید هرچی که اونها می گن شما مخالفش رو انجام بدین

جملات زیبای ناپلئون بناپارت
ناپلئون بناپارت : در دنیا فقط از یک چیز باید ترسید و آن خود ترس است .
ناپلئون بناپارت : اولین شرط توفیق شهامت و بی باکی است .
ناپلئون بناپارت : نایاب ترین چیزها در جهان دوست صمیمی است .
ناپلئون بناپارت : دردها و رنج ها فکر انسان را قوی می سازد
ناپلئون بناپارت : کسانی که روح ناامید دارند مقصرترین مردم هستند.
ناپلئون بناپارت : کسی که می ترسد شکست بخورد حتما شکست خواهد خورد.
ناپلئون بناپارت : یک روز زندگی پر غوغا و در شهرت و افتخار بهتر از صد سال گمنامی است.
ناپلئون بناپارت : پیروزی یعنی خواستن .
ناپلئون بناپارت : عشق گوهری است گرانبها ، اگر با عفت توام باشد.
ناپلئون بناپارت : عفت در زن مانند شجاعت است در مرد ، من از مرد ترسو همچنان متنفرم که از زن نانجیب