تبليغاتX
عقرب عاشق

عقرب عاشق

من در حرارت تو نفس میکشم . در شکنجه های تو جان می یابم

عشق من

عشق من





           دوستت دارم

                    





           و

                      





               

                                            خواهم داشت













+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 0:39  توسط aghrab 

خدا جون خیلی توپی

 نمی دونم از کجا شروع کنم. صحبت درباره ی اون آغاز و پایان نداره. می دونید چون اون خلاصه شدنی نیست. محدودیت در قبال عظمتش حقیر و تعریف نشده اس!

مفهمومش رو انسان نمی تونه درست درک کنه. بعضی لحظات خاص توی زندگی هست که انسان می تونه اون رو با تمام وجود لمس کنه. لحظه هایی که انسان روبه روی خودش چیزی جز دره نمی بینه. چیزی جز تباهی. چیزی جز اتمام. توی همین لحظه هاست که یه ندای درونی صداش میکنه. آدم از عمق دلش حس تنهایی می کنه ولی اون ندا چنان توی خودش محوش می کنه که دیگه تنهایی براش معنا نداره.

یه حس خاصه. وقتی که می دونی هیچ چاره ای نداری. وقتی می دونی هیچ چیز و هیچ کس نمی تونه به دادت برسه. نه پولت. نه شهرتت. نه اصل و نسبت. نه حتی عزیزانت. توی این لحظات تو دلت فریاد می زنی:

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

و این فریاد چقدر سبکت می کنه. مثل یه پر به دست باد میشی. حس آرامش غریبی تک تک سلولاتو تسخیر میکنه و تو حس می کنی که دیگه تنها نیستی.

یه نفر اون بالا هست که همیشه هواتو داره. تو همیشه بیادته ولی تو فقط تو شرایط خاص بیادش میفتی. ولی اون رحیمه! رحمانه! غفوره! اونقدر بخشنده و عظیمه که بی مهریای تو رو میذاره پای اینکه انسانی و جایز الخطا!

با اینکه فقط تو سختیا به یادش میفتی ولی اون دستتو می گیره. یه جوری بالات میکشه که خودتم نمی فهمی که چی شد همه چیز درست شد؟

دلشوره هات، نگرانی هات، همه ی غصه هات، همش پاک می شه.

یه چیزی درگوشی بهتون می گم. اگه بلندتر صداش کنید حتی با دستاش اشکاتونم پاک می کنه!

من لمسش کردم. دستای خدا رو لمس کردم. وقتی اومد طرف چشمام تا اشکامو پاک کنه من دستشو محکم گرفتم. بهش گفتم تا چیزی که ازت میخوامو بهم ندی ولت نمی کنم.

خدا بهم لبخند زد. دستمو محکم تر فشار داد و گفت:

ـ خواسته تو برآورده می کنم ولی قول بده که ولم نکنی. دست منو همیشه محکم توی دستات نگه دار!

خیلی شرمنده شدم. نمی دونم از شرمندگی بود یا گرمای وجود خدا که همه ی وجودم داشت آب میشد. دستام تو دستای خدا بود و روحم توی آسمونا!

حس آرامش وجودمو تسخیر کرد. به خواب عمیقی فرو رفتم. توی خواب خواستمو دیدم که برآورده شده بود. کسی که می خواستم برگرده توی خواب بهم گفت چرا داری گریه می کنی؟ من برگشتم. اشکاتو پاک کن که من طاقت دیدن اشکاتو ندارم. من سالم برگشتم.

از خواب پریدم. نمی دونم لمس خدا رویا بود یا برگشتن کسی که منتظرش بودم.

روبه روی آینه ایستادم.

همون موقع کسی که منتظرش بودم بهم خبر داد که برگشته. شما هیچ کدومتون نمی تونم حال اون لحظه ی منو حس کنید.

همون موقع تو دلم گفتم پس لابد لمس دستای خدا رو توی رویا دیدم.

به خودم اومدم. دستام داغ داغ بود. فهمیدم دست خدا هنوز توی دستامه. ناخودآگاه اشک ریختم و گفتم:

ـ خدا جون هیچ وقت دستتو ول نمی کنم.

رفتم به بلند ترین مکان ممکن و از اون بالا فریاد زدم:

ـ خدا جون خیلی توپی!

دستامو رو به آسمون گرفته بودم تا همه ی مردم شهر دستامو ببین که تو دست خداست!

خدا جون خیلی توپی!



+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 16:0  توسط aghrab  | 

عشق

 عشق  
زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »

آری… با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید



+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 16:41  توسط aghrab  | 

زمانهای قدیم وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود فضیلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند. ذکاوت!

زمانهای قدیم وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود فضیلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند. ذکاوت! گفت : بیایید بازی کنیمٍ ، مثل قایم باشک ..
دیوانگی ! فریاد زد:آره قبوله ، من چشم میزارم
چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند.
دیوانگی چشم هایش رابست و شروع به شمردن کرد!!
یک..... دو.....سه ...
همه به دنبال جایی بودند تا قایم بشوند
نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد.
خیانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.
اصالت به میان ابرها رفت و
هوس به مرکززمین به راه افتاد
دروغ که می گفت به اعماق کویر خواهد رفت ، به اعماق دریا رفت ! ..
طعم داخل یک سیب سرخ قرار گرفت.
حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق .
آرام آرام همه قایم شده بودند و
دیوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار
اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.
تعجبی هم ندارد قایم کردن عشق خیلی سخت است.
دیوانگی داشت به عدد 100 نزدیک می شد
که عشق رفت وسط یک دسته گل رز و آرام نشست
دیوانگی فریاد زد، دارم میام، دارم میام
همان اول کار تنبلی را دید. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قایم شود!د
بعدهم نظافت را یافت و خلاصه نوبت به دیگران رسیداما از عشق خبری نبود.
دیوانگی دیگر خسته شده بودکه حسادت حسودیش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.
دیوانگی با هیجان زیادی یک شاخه از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد .
صدای ناله ای بلند شد .
عشق از داخل شاخه ها بیرون آمد، دستها یش را جلوی صورتش گرفته بود و از بین انگشتانش خون می ریخت.
شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.
دیوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت
حالا من چکار کنم؟ چگونه میتونم جبران کنم؟
عشق جواب داد: مهم نیست دوست من، تو دیگه نمیتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از این به بعد یارمن باش .
همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم .


واز همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند



+ نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 17:2  توسط aghrab  | 

عشق

 عشق

در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات.
روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند.
اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد.
در همین زمان او از ثروت با کشتی با شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست.
ثروت، مرا هم با خود می بری؟”
ثروت جواب داد:
“نه نمی توانم، مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست، من هیچ جایی برای تو ندارم.”
عشق تصمیم گرفت از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.
غرور لطفاً به من کمک کن.”
“نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی.”
پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.
غم لطفاً مرا با خود ببر.”
“آه عشق. آن قدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم.”
شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.
ناگهان صدایی شنید:
“بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم.”
صدای یک بزرگتر بود. عشق آن قدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند، ناجی به راه خود رفت.
عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید:
” چه کسی به من کمک کرد؟”
دانش جواب داد: “او زمان بود.”
زمان؟! اما چرا به من کمک کرد؟”
دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد:
“چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند.”



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 20:0  توسط aghrab  | 

نابينا و ماه

نابينا به ماه گفت : دوستت دارم  ــ ماه گفت : چه طوری ؟ تو كه نمی بينی  ــ نابينا

 

 گفت : چون نمی بينمت دوستت دارم  ــ ماه گفت : چرا ؟ ــ نابينا گفت : اگر می

 

ديدمت عاشق زيباييت می شدم ولی حالا كه نمی بينمت عاشق خودت هستم..

...دوستت دارم ...دوستت دارم...


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 15:32  توسط aghrab  | 

و قلب من هیچ گاه شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد و این است خاصیت عشق!

بتو می اندیشم،

به خاطر آنکه تو را می پرستم.

و بخوبی هایت سر تعظیم فرود می آورم

و تو را می خواهم بخاطر آنکه سالها به دنبال تو و در جست و جوی حقیقت هستم.

چراغها خاموش می شوند

. زمین تکان می خورد

. دنیا زیر و رو می شود

و همه می میرند.

حتی عزیزان من و عزیزان تو و در این میان من هم که مولود عشق توام

و درس عشق از تو آموخته ام می میرم

. اما قلبم، قلبی که می رود تا بمیرد،

تا آخرین رمقی که دارد، ترا می نامد، ترا می خواند و می خواهد که تو با آخرین نگاهت رمق بیشتری به قلب و روح و جسمم دهی...



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 13:40  توسط aghrab  | 

وقتی تو باشی...

وقتی تو باشی ، زندگی برایم زیباست ، عاشقی برایم بامعناست.
وقتی تو باشی ، قلبم بی آرزوست ای تنها آرزوی من در لحظه های تنهایی.
وقتی تو عزیز دلم باشی ، همدمم باشی ، سرپناهم باشی ، طلوع آفتاب برایم آغاز یک روز پرخاطره دیگر با تو است عزیزم.
تو هستی ، برای من هستی ، تا آخرش همه هستی ام هستی ، حالا من هستم و یک عشق پاک در قلبم.
وقتی تو باشی ، عشق در وجودم همیشه زنده است ، میتپد قلبم تنها برای تو ، میگذرد لحظه ها به یاد تو و می ماند برای همیشه یک عشق جاودانه در قلبهایمان!
وقتی تو گل من باشی ، باغچه خشک قلبم بهاری میشود ، این دل از عطر و بوی تو پر از محبت و صفا میشود.
وقتی تو عشق من باشی ، این چشمها برای دیدن تو بی قرار و بی تاب میشود ، حضور تو در کنارم تنها آرزویم میشود .
وقتی تو همدمم باشی ، دیگر تنهایی با من بیگانه میشود ، غم و غصه های دنیا در قلبم فراری میشوند.
تو باش ، عزیز دلم باش ، عشقم باش ، دنیا برایمان بهشت همیشگی میشود.
وقتی تو باشی ، وقتی تو همه زندگی ام باشی ، این دل فدای قلب مهربانت میشود، چشمهایم همیشه منتظر دیدن چهره ماهت میشود.
وقتی تو باشی ، من نیز هستم ، زیرا تو درون قلبم هستی .
پس با من باش ای عشق جاودانه ام ،  ای تو که بی تو بودن برایم به معنای خواب همیشگیست!

وقتی تو باشی…

وقتی تو نباشی منم نیستم


+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 19:32  توسط aghrab  | 

عشقم...

تو هستی و من در رویاها
از خیالت بت می تراشم
پیکر بلورینت را می پرستم
و تا ابد جاودانه می مانم
***************
تو هستی و من ثانیه ها را
در حسی گرفتار می بینم
که وهم است و بازی
و چه بازی تکراری و زیبایی
***************
تو هستی و من از زمان
امان نامه میگیرم تا نگذرد
می خواهم لحظه هایی که تو هستی
تا ابد امتداد یابد
***************
تو هستی و من درگیر خیسی نابی هستم
خیسی و تلالو اشک بر صورت
و حسی نمناک که زنده می کند
و چه بی رحم اگر بمیرد!
**************
تو هستی و من درگیر قصه عبورم
و ترسی موهومی دارم از گذر
و نگریستن به برفی که می بارد
آتشم می زند و خاموش می شود
**************
تو هستی و من با فکر خوشبختی
شب ها به آسمان می نگرم
تو هستیماه هم هست!

=======================================

تولدت مبارک عزیزترینم

زمین اون گل رو به دست سرنوشت داد و سر نوشت اون گل رو تو قلب من کاشت تا باغچه خالی قلبم جایگاه یک گل باشد گلم تولدت مبارک




+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 21:33  توسط aghrab  | 

از معلم...

از معلم دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت: حرام است

از معلم هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول محور نقطة قلب جوان میگردد

از معلم تاریخ پرسیدند عشق چیست؟گفت:سقوط سلساه ی قلب جوان

استlove  از معلم زبان پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت:همپای

از معلم ادبیات پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت:محبت الهیات است

از معلم علوم پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت:عشق تنها عنصری است که بدون اکسیژن میسوزد

از معلم ریاضی پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت:عشق تنها عددی است که هرگز تنها نیست

از معلم فیزیک پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت:تنها آدم ربایی است که قلب جوان را به سوی خود میکشد

از معلم انشا پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت:تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد

از معلم قرآن پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت:تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد

از معلم ورزش پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت: تنها توپی است که هرگز اوت نمی شود

از معلم زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت:عشق تنها کلمه ای است که ماضی و مضارع ندارد

از معلم زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت:عشق تنها میکروبی است که از راه چشم وارد میشود

ار معلم شیمی پرسیدند عشق چیست؟؟کفت عشق تنها اسیدی است که درون قلب اثر می گذارد




+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 10:48  توسط aghrab  | 

عشقم...

با تو مرگ هم زیباست
رها شدن در اقیانوس تمام بدبختی ها هم زیباست
وقتی می توان با عشق مرد
و با زمزمه زنده شد
پس با تو می توان مرد و زنده شد
خنده هایت زیباست
لذت و شوق زیستن در آن جاریست
و لحظاتی ست اهورایی برای جاودانه شدن
. صدایت اکسیر زندگی ست
که من آنرا جرعه جرعه می نوشم
و روحت را
با تمام وجود دوست دارم
روحی که در آن خدا جاریست
و معصومیتی که آیینه هبوط می کند در آن
و هشقت را تا ابد در دلک کی کارم
ریشه ای می سازم از آن که هیچ تیشه ای سستش نکند
و کتابی می نویسم از تمام ثانیه های تو
تا شعر شود زمان و حفظ خاطره ها
من با تو می مانم
تا ابد

تا بی نهایت

من با تو می میرم
برای همیشه!



+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 14:25  توسط aghrab  | 

عشقم...



+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 18:24  توسط aghrab  | 

عشقم...

گاهی دیر می شود.
گاهی دلی تنگ می شود.
با خود می گریم.
من تمام شدم.
در نظر تو هیچ شدم.
خالی شدم.
آنگاه هبوط کردم.
به ورق نشاندم نوشته های هرزم را!
گاه برای تو می نویسم.
می نویسم تا یادت باشم
تا یادم باشی
تا بدانی به یادت هستم
حتی اگر فرسنگ ها از تو فاصله یابم!
دلگیرم از فاصله ها
برشان دار.
یخ فروش جهنم نیستم ولی برشان دار!
شاید در یادت نباشم



+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 14:41  توسط aghrab  | 

در گذرگاه زمان
خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشقها می میرند
رنگ ها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ

دست ناخورده به جا می ماند

khanoomam



+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 13:50  توسط aghrab  | 

قوانینی که نیوتن آنها را کشف نکرد !!!


قانون صف:
اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد.

قانون تلفن:
اگر شما شماره ای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود.

قانون تعمیر:
بعد از این که دست تان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد.

قانون کارگاه:
اگر چیزی از دست تان افتاد، قطعاً به پرت ترین گوشه ممکن خواهد خزید.

قانون معذوریت:
اگر بهانه تان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن ماشین تان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشین تان، دیرتان خواهد شد.

قانون حمام:
وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد.

قانون روبرو شدن:
احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش می یابد.

قانون نتیجه:
وقتی می خواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمی کند، کار خواهد کرد.
قانون بیومکانیک:
نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد.

قانون تئاتر:
کسانی که صندلی آنها از راه روها دورتر است دیرتر می آیند.

قانون قهوه:
قبل از اولین جرعه از قهوه داغتان، رئیس تان از شما کاری خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشید.



+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 22:45  توسط aghrab  | 

انواع انسانها از بیان دکتر


 

 

 

دکتر علی شريعتی انسان‌ها را به چهار دسته تقسيم کرده است:

١ـ آناني که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم نيستند.

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم

مي‌شوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمی دارند.

 

٢ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هم نيستند.

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هويت‌شان را به ازای چيزی فانی واگذاشته‌اند.

بی‌شخصيت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آيند. مرده و زنده‌‌شان يکی است.

 

٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم هستند.

آدم‌های معتبر و با شخصيت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم

تاثيرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش

و احترام قائليم.

 

٤ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هستند.

شگفت‌انگيز‌ترين آدم‌ها.

در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمي‌توانيم حضورشان را دريابيم. اما وقتی که

از پيش ما مي‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک مي‌کنيم، باز مي‌شناسيم، می فهميم که آنان چه

بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما هميشه عاشق اين آدم‌ها هستيم. هزار حرف داريم

برايشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گيريم قفل بر زبانمان مي‌زنند. اختيار از ما سلب

مي‌شود. سکوت می‌کنيم و غرقه در حضور آنان مست می‌شويم و درست در زماني که می‌روند

يادمان می‌آيد که چه حرف‌ها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اين‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد

انگشتان دست هم نرسد

shima



+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 14:49  توسط aghrab  | 

تنهايي

تنهايي
شده يه چيزي تو دلت سنگيني كنه
خيلي سخته ادم كسي رو نداشته باشه...
.دلش لك بزنه كه با يكي درد دل كنه ولي هيچكي نباشه...


.نتونه به هيچكي اعتماد كنه هر چي سبك سنگين كنه

 تا دردش رو به يكي بگه ...


 نتونه اخرش برسه به يه بن بست ...


تك وتنها با يه دلي كه هي وسوسش مي كنه

 اونو خالي كنه ...


اما راهي رو نمي بينه سرش روكه بالا مي كنه

       .اسمون رو مي بينه به اون هم نمي تونه بگه...
 خيري از اسمون هم نديده
 مگه چند بار اشك هاي شبونش رو پاك كرده...؟!

 

 بهش محل هم نداده تا رفته گريه كنه زود تر از اون

              بساط گريه اش رو پهن كرده تا كم نياره ...

 

خيلي سخته ادم خودش به تنهايي خو كنه

   اما دلي داشته باشه كه مدام از تنهايي بناله...

 

          خيلي سخته ادم ندونه كدوم طرفيه؟!

 

خيلي سخته ادم احساس كنه خدا انو

                   از بنده هايش جدا كرده ...

 

خيلي سخته ندوني وقتي داري با خدا درددل مي كني

                     داره به حرفات گوش مي ده يا ...

 

پرده ي گناهات انقدر ضخيم شده كه صدات

                         به خدا نمي رسه....

شیما



+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 11:4  توسط aghrab  | 

شیما

سلام

یه خبر خوب واسه اونایی که عارفو(عقرب)دوستش دارن ویه خبر بهتر واسه اونایی که ازش متنفرن (مثل چند ماه قبل خودم)حالش رو به بهبوده وتا چند ماه دیگه خوبه خوب میشه ...

شیما



+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 17:44  توسط aghrab  | 

عقرب {عارف}

سلام
عقرب حدوديه ماه و نيم قبل با ماشين چب كرد حالش هم خوب نيست .بهم گفت بيام اينجا و اينو بهتون بگم .واين كه بدي يا خوبي هرچي از اون  ديدين حلالش كنين و براش دعا كنيين.


شيما



+ نوشته شده در  شنبه ششم آذر 1389ساعت 12:35  توسط aghrab  | 

ضایع کردن دختر ها!

روش ضایع کردن دختر ها




یکی از چیزهایی که شما پسر ها روزانه باهاش سروکار دارید اینه که با ماشین رفتین بیرون دارین خیابون ها رو متر می کنید که ناگهان چشمتون به یکی از همین موجود فضایی ها می خوره (دخترهای امروزی طوری آرایش می کنن که از مریخ آمدن!) طوری هم نگاهتون می کنن که با نگاهشون می گن! آقای محترم میشه من رو سوار کنید - مخم رو هم 4 راه بعدی بزنید - 2 تا کوچه اون ورتر بهم پیش نهاده دوستی بدین! شما پسر ها در این مواقع اگه می خواهید موجود فضایی رو ضایع کنید باید این روش رو پیاده کنید:

شما ماشین رو می زنید بقل که خانوم خانوما رو سوار کنید و اونم خدا خواسته با کله سوار ماشین میشه و شما هم مثل یک پسر جنتل من و با شخصیت به مسیره خودتون ادامه می دید و یک موزیک می گذارید احتمال زیاد به شما می گه چی آهنگ قشنگی! شما هم در جواب می گویید جدی؟ شما هم خوشتون میاد اونم برای اینکه دل شما رو یه نمور به دست باره میگه آره. شما هم در جواب میگین من اصلا خوشم نمی یاد و ضبط رو خاموش می کنید در مرحله اول اینجاست که میگن اونجای طرف داره می سوزه. حالا شما سر صحبت رو باز کنید اسم و شجره نامه طرف رو ازش بپرسید  وقتی دیدین صحبت ها گل گرفت 4 راه بعدی دختر رو پیاده کنید کرایه ماشینم ازش بگیرید( طرف با این کار قهوه ای می شود )

 این کار یکی از بهترین کارها برای ضایع کردن هستش. ولی اگه می خواهید همیشه دخترهارو ضایع کنید هرچی که اونها می گن شما مخالفش رو انجام بدین



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 13:1  توسط aghrab  | 

متن یک چت !

متن یک چت
http://www.blog.majiddownload.com/2/1285755634.png

پسر : سلام.خوبی؟مزاحم نیستم؟

دختر: سلام. خواهش می کنم ؟
پسر : تهران/وحید/۲۶ و شما؟
دختر‌: تهران/نازنین/۲۲
پسر: اِ اِ اِ چه اسم قشنگی!اسم مادر بزرگ منم نازنینه.
دختر: مرسی!شما مجردین؟

پسر: بله. شما چی؟ازدواج کردین؟
دختر: نه. منم مجردم. راستی تحصیلاتتون چیه؟
پسر: من فوق لیسانس مدیریت از دانشگاه MIT اَمِریکا دارم. شما چی؟
دختر : من فارغ التحصیل رشته گرافیک از دانشگاه سُربن فرانسه هستم.
پسر: | wow چه عالی!واقعا از آشناییتون خوشحالم.
دختر : مرسی. منم همین طور. راستی شما کجای تهران هستین؟
پسر: من بچه تجریشم. شما چی؟
دختر : ما هم خونمون اونجاس. شما کجای تجریش می شینین؟
پسر: خیابون دربند. شما چی؟
دختر : خیابون دربند؟ کجای خیابون دربند؟
پسر : خیابون دربند. خیابون…… کوچه……پلاک….شما چی؟
دختر: اسم فامیلی شما چیه؟
پسر: من؟ حسینی! چطور؟
دختر: چی؟وحید تویی؟ خجالت نمی کشی چت می کنی؟تو که گفتی امروز با زنت می خوای بری قسطای عقب مونده خونه رو بدی.!مکانیکی رو ول کردی نشستی چت می کنی؟
پسر : اِ عمه ملوک شمائین؟چرا از اول نگفتین؟راستش! راستش!دیشب می خواستم بهتون بگم امروز با فریده…. آخه می دونین………..
دختر : راستش چی؟ حالا آدرس خونه منو به آدمای توی چت میدی؟می دونم به فریده چی بگم!
پسر: عمه جان ! تو رو خدا نه! به فریده چیزی نگین!اگه بفهمه پوستمو میکّنه!عوضش منم به عمو فریبرز چیزی نمی گم!
دختر:‌ او و و و م خب! باشه چیزی بهش نمیگم.دیگه اسم فریبرزو نیاریا!راستی من باید برم عمو فریبرزت اومد. بای
پسر: باشه عمه ملوک! بای……


+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 12:48  توسط aghrab  | 

جملات زیبای ناپلئون بناپارت

جملات زیبای ناپلئون بناپارت



ناپلئون بناپارت : در دنیا فقط از یک چیز باید ترسید و آن خود ترس است .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

ناپلئون بناپارت : اولین شرط توفیق شهامت و بی باکی است .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

ناپلئون بناپارت : نایاب ترین چیزها در جهان دوست صمیمی است .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

ناپلئون بناپارت : دردها و رنج ها فکر انسان را قوی می سازد

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
http://smstak.com

ناپلئون بناپارت : کسانی که روح ناامید دارند مقصرترین مردم هستند.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

ناپلئون بناپارت : کسی که می ترسد شکست بخورد حتما شکست خواهد خورد.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

ناپلئون بناپارت : یک روز زندگی پر غوغا و در شهرت و افتخار بهتر از صد سال گمنامی است.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

ناپلئون بناپارت : پیروزی یعنی خواستن .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

ناپلئون بناپارت : عشق گوهری است گرانبها ، اگر با عفت توام باشد.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

ناپلئون بناپارت : عفت در زن مانند شجاعت است در مرد ، من از مرد ترسو همچنان متنفرم که از زن نانجیب

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 15:40  توسط aghrab  | 

تفاوت درسی!



+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 15:7  توسط aghrab  | 

راههای اذیت کردن دوست دخترهاتون!

راههای اذیت کردن دوست دخترها. پسرا اینا رو حفظ کنید و در مواقع نیاز به کار ببندید.

- هروقت به موبایل شما زنگ زد و مشغول تعریف کردن وقایع روزانه اش بود(که معمولا این کار را با افزایش شاخ و برگ و با آب و تاب دادن به آن انجام میدهد) صحبت هایش را قطع کرده و اعلام نمایید که پشت خطی دارید و لطف کند و 1 ساعت دیگر تماس بگیرد !



-  هر وقت خواستید وی را سوار ماشین کنید با استفاده از عطر زنانه مادر و یا خواهر محترمتان فضای ماشین را عطر آگین کنید و هنگامی که ازتان پرسید این بوی چیست شروع به تناقض گویی کنید تا تصور کند رقیب دارد!(مسلماً این عمل بسیار غیر انسانی است و تنها در صورتی این کار را انجام دهید که مطمئن شوید بعد ها ناحیه ای از وجود شما به نام وجدان شروع به خارش و درد نخواهد کرد)


- دائماً اسم وی را اشتباهی صدا کنید (مثلاً اگر اسمش سارا است او را شیما صدا بزنید تا هر گونه امکان اشتباه اعم از لپی و ... به ذهنش خطور نکند و به شک بیفتد که رقیب دارد).اگر هم پرسید شیما کیست بگویید دوست دختر قبلی ام که تیریپی لاو گونه با او داشتم !


- مدام به طرز لباس پوشیدن وی گیر دهید .مثال:
شما- این چه شلواریه؟چرا اینقدر کوتاهه؟مگه بابات پول نداره واست شلوار بخره؟


دوست دخترتان: کجای شلوار من کوتاهه ؟تا سر قوزک پام اومده!


شما- بد تر!این چه وضع لباش پوشیدنه؟چرا مثل قرون وسطی تیپ میزنی؟الان همه شلوار کوتاه میپوشند تو چرا مثل زنای 70 ساله لباس پوشیدی؟!؟!؟!

(البته لازم به ذکر است که زنان 70 ساله در صورتی که در قید حیات باشند هرگز شلوار نمی پوشند و به دلیل کهولت سن و نزدیک بودن به زمان فسیل شدن فقط دامن می پوشند.دلیلش رو هر وقت 70 ساله شدید می فهمید!)



- از یک هفته قبل از تولد تا یک هفته بعد از تولدش مفقود الاثر شوید و در دسترس نباشید و هنگامی هم که از شما درخواست هدیه نمود به وی بفرمایید:مگه من و تو واسه هدیه دوست شدیم؟مهم اینه که قلبامون پیش همدیگه باشه که هست!(لازم به ذکر است در سایر اعیاد سال از قبیل ولنتاین، سالگرد دوستی،روز عید نوروز و .... نیز همین عمل را انجام دهید)


- هنگامی که با او قرار دارید یک پاکت مگنا(Magna) گازوییلی خریداری نموده و مانند اگزوز ماشین دائماً از خودتان دود متصاعد کنید در ضمن دود تهوع آور سیگارتان را نیز مرتباً به سمت وی حواله دهید



- هر وقت با او بیرون میروید مانند انسانهای چشم چران مدام به لنگ و پاچه دختران مردم نگاه بیفکنید


- هنگامی که دوستش را با خودش سر قرار آورد کانون توجهاتتان به سمت دوستش باشد و قبل از خداحافظی از دوستش بخواهید شماره اش را به شما بدهد!




- و اگر می خواهید شورش را در آورید و حسابی سکه یه پولش کنید با یکی دیگر از دوست دختر هایتان(که مطمئناً همه پسر ها برای روز مبادا چنین چیز هایی دارند) به جایی بروید که مطمئنید وی و چند تا از دوستان صمیمی اش(که البته شما را هم میشناسند) آنجا حضور دارند!


- نکته: دختر خانم ها معمولاً به دلیل وجود خصلتی به نام حسودی جلوی دوستان صمیمی خود پز دوست پسر هاشون را میدهند حال تصور کنید که یک دختری وقتی که پیش دوستان صمیمی اش میباشد - در حالیکه مشغول تعریف دادن از دوست پسرش- ناگهان دوست پسرش را مشاهده کند که دست در دست دختری دیگر از آن ناحیه رد میشوند(این یکی خیلی حال میده حتما امتحان کنید Very Happy )

بعد وقتی باهاش تو پارک قدم می زنید اس ام اس هاتون رو چک کنید و به دختر جماعت نگاه کنید. ( سعی کنید درست جلوی چشم دوستتون این کار را بکنید )

وقتی پیش دوستتونید اونیکی دخترا رو نشون بدید و بگید مثلا: عجب مانتوی باحالی پوشیده

- تو ماشین که هستین و دوستتون در حال گوش دادن به موزیک مورد علاقه شون هستند بزنید به یه اثر زیبا از دکتر شجریان گوش کنید

- وقتی در کافی شاپ در حال صرف انواع نوشیدنی و ... هستید بی کلاس ترین نوشیدنی مثل چایی را سفارش بدهید

- وقتی قراره با هم به مهمونی یا ... برید از درویشانه ترین لباسهایتان استفاده کنید تا آنتی کلاس عمل کرده باشید
نتیجه اخلاقی = کلا بی کلاس باشین تا راحت باشین

- همیشه دوست دخترتون رو با اسم دوست دختر قبلیتون که اونم میشناسه صدا کنید و (بعد معذرت بخواهید)

- وقتی از جایی که با هم چیزی خوردید و شما حساب کردید بیرون اومدید بگید:اصلا ارزش نداشت و فقط پولتون رو دور ریختید.

- آخر نامه ها مثله این تازه به دوران رسیده ها زرت و زورت ننویسید (دوستت دارم)

- ولنتاین مسافرت باشید. اینو تأکید کردم!



- همیشه یک شاخه گل بهترین هدیه هست.

- وقتی موهاش بلنده بهش بگید کوتاه کنه و اگر کوتاه کرد بگید: الان فهمبدم هیچ مدل مویی بهت نمیاد. بلند که بود قشنگتر بود.
- به بهانه ی ترافیک 33دقیقه و 14ثانیه دیر برید سر قرار.دانشمندان در آخرین تحقیقات خود ثابت کرده اند که اگر دیرتر از این زمان بروید خوشگل مورد نظر (آی کیو همون دختره دیگه) محل را ترک خواهد کرد و اگر زود تر بروید پررو میشود.

- فقط از رنگ صورتی بدتون میاد (مورد استفاده در 99/99درصد از مواقع)

- از مزه ی رژ لب چندشتون میشه (وا!!!!!!!!!)

این ها همش امتحان شده است. 




+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 13:12  توسط aghrab  | 

تفاوت گرفتن پول از دستگاه عابر بانک!



+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 13:36  توسط aghrab  |